امروز دومین روزی هست که برف شدیدی باریده و به خاطر همین هم ادارات دولتی و مدارس تعطیل شدند. خوب فرصت خوبی برای استراحت بود و برای فکر کردن. اما همین امروز صبح اتفاقی افتاد که می دانم چند روزی از ذهن من خارج نشود و همچنان خاطرم را آزار دهد. اول صبح فریاد چند جوان مرا از خواب بیدار کرد. البته خیلی هم اول صبح نبود، اما فریاد [برف پارو میکنیم] اولین بانگی بود که شنیدم.
هر روز صبح، بعد از بیدار شدن اول سری به پنجره میزنم و بیرون را نگاه می کنم. و امروز شاهد صحبت های همسایه روبرو با چند جوان برف روب بودم. وقتی که چند
لحظه ای با هم حرف زدند و بعد برف روب ها به سمت خانه رفتند، فهمیدم که به توافق رسیده اند. خدا را شکر که آنها هم امروز می توانستند پولی در بیاورند و احتمالاً شکم زن و بچه های چشم به راهشان را سیر کنند.
از مقابل پنجره کنار رفتم و به کارهای عقب مانده پرداختم. مدتی بعد صدای همان جوانان مرا به خود آورد. به ساعت نگاه کردم. 2 ساعت از آن موقع گذشته بود. کار برف روبی به پایان رسیده و حالا به نظر میرسید مشکلی باعث شده که برف روب ها ناراحت باشند. باز هم کنجکاوی مرا به مقابل پنجره کشاند. بعد از مدتی به خاطر صدای بلند آنها متوجه شدم که صاحب خانه مبلغ کمتری از توافق به آنها می دهد. خانه ای که از آن صحبت می کنم یک آپارتامان 8 واحدی بود و طبیعی است که اگر حتی مورد اختلاف آنها 8 هزار تومان هم باشد، سهم هر کدام از واحد ها هزار تومان می شد. کشمکش بالا کشید تا این که صاحب خانه که نماینده ساختمان هم بود، مبلغی را روی زمین پرت کرد و رفت. صدای جوانان برف روب بلند شد: [تو فکر کردی کی هستی. ما روزیمون رو از خدا میگیریم. پولت هم مال خودت].
جوانان برف روب بدون این که دست به پول ها بزنند، آنجا را ترک کردند. و لحظاتی بعد نماینده ساختمان در را باز کرد، سرکی بیرون کشید و پولها را جمع کرد. در حالی که فکر می کردم که او چقدر از آن جوانان برف روب محتاج تر بوده، باز هم می شنیدم: [برف پارو میکنیم].
